محمد عارف اسپناقچى پاشازاده
85
انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )
گوش هوش بشنوند و در دفع مكايد و رفع مفاسد آن مفسد ، بحسب الاستطاعة و الامكان ، به جان كوشند . مقصود از اين تشبيب آن است كه ، بنا به مناسبت تفرقهء جماعت بايندريه به حكم ، بيت : چو بيشه تهى گردد از نرّه شير * شغال اندر آيد به بانگ دلير از طريق تعدّى امارت بلاد شرقى را متصدّى گشتى و از كنج مذلّت فرمانبرى به صفّهء با حشمت فرمانفرمايى قدم نهادى ؛ ابواب ظلم و بيداد را بر روى مسلمانان باز كرده ، زندقه و الحاد را با يكديگر ازدواج و امتزاج دادى ، و اشاعت فتنه و فساد را شعار و دثار خود ساخته ، علمهاى ستمكارى برافراشتى . شاهى و فرمانروايى را بر حسب دواعى هواى نفس و رغبات طبيعت حلّ قيود شريعت و اطلاق از نواميس پنداشتى . مقابح افعال و مساوى احوال ، « 1 » چون اباحت فروج محرّمه و اراقت دماء مكرّمه و تخريب مساجد و منابر و احراق مراقد و مقابر و اهانت علما و سادات و القاء مصاحف كريمه در قاذورات و سبّ شيخين كريمين - رضى الله عنهما - همه به حد تواتر پيوست . ائمه دين و علماى مهتدين - رضوان الله عليهم اجمعين - كفر و ارتداد تو را با اتباع و اشباعت كه موجبش قتل است و شىء على رؤس الأشهاد ، متفق الكلام و الاقلام بأسرهم - تماما - فتوى دادند . بناء على ذلك ، ما نيز جهت تقويت دين و اعانت مظلومين و اغاثت ملهوفين و اطاعت اوامر الهى و اقامت مراسم ناموس پادشاهى ، به جاى حرير و پرنيان ، زره و خفتان پوشيديم . بعناية الله و حسن توفيقه ، الويهء ظفر دثار و عساكر نصرت شعار و شيران كارزار و دليران خنجر گذار كه چون تيغ از نيام غضب برآرند ، عدوى مدبر را قاطع به درجهء طالع گرايد ، و چون تير به كمان كين دارند ، سهام موت الخصم به برج قوس درآرد ، در شهر صفر - ختم بالخير و الظفر - از دريا عبور فرموديم . بدان نيّت كه اگر به تأييد بارى عزّ و جلّ يارى كند ، به سرپنجهء قوّت كامكارى ، دست و بازوى ستمكاريت بركنيم و از سر قدرت سرورى ، سوداى صفدرى از سر سراسيمهات بدر كنيم . مفاسد شرّ و شورت از سر عجزه و مسكينان برداريم و از آن آتش كه در خانمانها زدهاى ، دود از دودمانت برداريم « من زرع الإحن حصد المحن » . چون قبل از « سيف » تكليف « الاسلام » حكم شريعت مصطفويست - عليه السلام - اين نامهء نامى حليهء تحرير و تحبير يافت كه نفوس آدميزاد متفاوت است كه « النّاس معادن كمعادن الذّهب و الفّضة » ملكات رديه در بعض مزاج طبيعى است كه قابل زوال نيست . مصرع : « كه زنگى بشستن نگردد سفيد » ؛ و در بعضى كه عارى است از مزاولات شهوات و ممارست خسايس و اهمال طبيعت ناشى است ، آن را امكان ازاله هست . از آن گفتهاند كه « فئه اشرار به تأديب و تعليم از مقولهء اخيار باشد » . بنابر احتمالى اگر خود را در سلك زمرهء « وَ الَّذِينَ إِذا »
--> ( 1 ) . در اصل : احوالت